
بسم الله... همه چیز با تصورِ شناختنت آغاز شد. از آن اولین نگاهی که انداختی و گفتی: نرو. اما رفتم. و بعد...آمدم، با گریه. خندیدی و با خنده ای که هنوز از لب هایت نرفته بود گفتی: نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سراب فنا چشمه بقات منم؟ باز هم اما رفتم. این بار با لبخند دیگری بر لب سرودی: وگر به خشم روی صدهزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم... و من امروز به سوالی بی جواب رسیده ام: مگر نه اینکه تو خدای قادری؟ پس خدای قادر! خدای توانا! تو باید در ازای هر نرو، یک پیشنهاد ...
ادامه مطلب